تبليغاتX
ماتوشکا
من گریزانم ازین خسته ترین شکل حیات و ازین غربت تلخ که به اجبار به پایم بسته است

 

 

خیلی وقته که دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم چرا هی نمیشد.

همیشه یه شبا و روزایی تو زندگی آدم هست که دلت میخواد به هر قیمتی که شده فراموششون کنی

اما متاسفانه ایقدر اثرش تو زندگیت پررنگ و ماندگاره که هرچقدرم جون بکنی نمیشه!

هرحرف و حرکتی پرتت میکنه به اون دوران و دردی که با هزاردردسر از خودت دور کردی دوباره رخنه میکنه تو تنت....

نمیدونم چه حکایتی داره این زندگی ....وقتی همه چی به نظرت داره خوب پیش میره و اصلا" منتظر اتفاقات بد نیستی از در و دیوار بدشانسی خراب میشه رو سرت....اما وقتی لهله میزنی واسا یه اتفاق خوب..... آب از آب تکون نمیخوره ......

با چرا چرا کردن و کاش و نمخوام و .... هم هیچی عوض نمیشه! :)

 

گرمای تابستون داره خفه کننده میشه. 

منتظر یه مهمون خیلی عزیزی هستیم که به شدت دلم براش تنگ شد ه :) خاله جون زود بیا دییییگگهههه...

 

نوشته شده توسط مرمری در ساعت 12:39 | لینک  | 

چند سال پیش این شعر رو خوندم و روی یه تیکه کاغذ نوشتمش و قایمش کردم....

گم شد تا اینکه تو این اسباب کشی طاقت فرسا پیداش کردم دوباره...

 

راز گل افتابگردان

من تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم

                                          که از من عاشقتر باشد و  از من برای تو مهربانتر

من تو را به کسی هدیه میدهم

                                         که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور

                              در خشم...........در مهربانی ......در دلتنگی ..........

                                        در هزار همهمه ی دنیا

                                                           یکه و تنها بشناسد

من تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم

                                            که راز گل آفتابگردان و تمام سخاوتهای این گل معصوم را بشناسد

            و ترنم دلپذیر هر آهنگ ...هر نجوای کوچک ...

                                          برایش یک  خاطره ی مشترک باشد

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد

                              که امروز هوای دلت آفتابیست

                  یا آن دلی که من برایش میمیرم

                                                             سرد و بارانیست

           ای بهانه ی زنده بودنم .....

 

                            تورا سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم

             که قلبش بعد ار هزار بار دیدن تو

                           باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد

        همانطور عاشق           

                           همانطور مبهوت جمال بی مثال.....

آیا کسی پیدا خواهد شد

                              از من عاشقتر  و از من مهربانتر برای تو؟؟؟

تورا سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید

                و او را که از من عاشقتر است

                              هزار بار خواهم بوسید

 

 

نوشته شده توسط مرمری در ساعت 0:5 | لینک  | 

 

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را ازدست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.

هزار کاکلی شاددر چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود…
نوشته شده توسط مرمری در ساعت 1:1 | لینک  | 

خوب بالاخره موفق شدم خواهر عزیزم رو مجبور به نوشتن بکنم فقط امیدوارم دفعه ی اول و آخرش نباشه

اول اینکه تولد پسرخاله ی گلم رو تبریک میگم و امیدوارم که به زودی سرحال تر از قبل ببینمش

 

یه چند وقتیه که خیلی فراموشکار شدم ...همیشه کلی سوژه دارم ...اما به محض اینکه شروع به نوشتن میکنم  فوری همه چی یادم میره...این خیلی بده....یه شب تا نصفه شب به موضوعی که میخوای بنویسی فکر کنی...صبح بیدار شی ببینی اصلا" یادت نمیاد به چه موضوعی فکر میکردی

 

یه پسر دائی دارم ..یعنی من نه ها! مامانم داره که با وجود اینکه یکی از مغضهای فرار کردس اما خوب یه کم ( حالا بین خودمن باشه ها....یه کم بیشتر از یه کم ) فراموشکار و یه مقدار خیلی خیلی کمی گیجه

یه مدتی خیلی از این اخلاقش ایراد گرفتم و سر به سرش میذاشتم   حالا فکر میکنم که آهه خیلی بلندی کشیده که این دردش گریبان منم گرفته  تورو خدا از من بگذر با این نفرینت داری من رو به خاک سیاه مینشونی  

 

نوشته شده توسط مرمری در ساعت 23:21 | لینک  | 

امروز واقعا" یه روز " آدم از یک ثانیه بعدش خبر نداره بود" 

-قرار بود برم اوگاندا ولی سر از فرانکفورت در آوردم !

-به تنها چیزی که فکر نمی کردم گرفتن یک سکه طلا ی عیدی از یک هم وطن خیلی مهربون در پرواز بود .

-بدون اینکه فرقی بین من و بقیه بزارن از  پاسپورت چک رد شدم. انگار نه انگار که ایرانیم .

-و...

خلاصه اونایی که یک کوچولو دچار غم و غصه هستین مطمئنم کلی سورپرایزهای جورواجور منتظرتونه. 

نوشته شده توسط ری را در ساعت 1:35 | لینک  | 

سلام

سابقه آشنایی من و مرمری به ۲۴ سال و ۲ ماه و هفت روز پیش میرسه. جزییات اون روز و قیافه مرمری و حس خواهر شدن  دقیقا" یادم هست. اون روز من شدم خواهر بزرگتر.. ولی  بعد از گذشتن چند سال دنیا عوض شد و  مرمر خانوم مجبور شد  به طور موقت نقش خواهر بزرگتر هم  رو بازی کنن و  تمام مسئولیت های یک خواهر بزرگتر و کوچکتر رو به عهده   بگیرن . در این هیر و ویر  بعضی وقتا هم از قدرت سود استفاده می کنن . مثلا "  به مدت ۳ ماه توی  گوشم خوندن  که الا و بلا باید وبلاگ بنویسی . فکر میکنه  گفتنی زیاد دارم. از اونجایی که احترام خواهر کوچکتر واجبه سختی تنبل نبودن  رو تحمل می کنم و   این شما و این نوشته ای من !!!!

 

نوشته شده توسط ری را در ساعت 1:16 | لینک  | 

بگذار این وطن دوباره وطن شود.

بگذارید دوباره همان رویائی شود که بود.

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزادست منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود)

 

بگذارید این وطن رویائی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اندـ

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود.

 

 

 

لنگستون هیوز

نوشته شده توسط مرمری در ساعت 23:46 | لینک  | 

 

انتخابات  ریاست جمهوری با ۲ تا از دوستای خوبم رفتیم برای رای! یکی از حوزه های دم خونمون تو جردن... یادمه خانم جلویی ما اسم احمدی نژاد رو نوشته بودیم و ما هم کلی بهش خندیدیم که ای بابا این با چه انگیزه ای اسم طرف رو نوشته..... فقط داره کاغذ حروم میکنه که  ...... دور دوم که به خفت و خواری و گردن کج رفتم و اسم رفسنجانی رو نوشتم  چهره ی اون خانم با یه نیشخند جلو چشمم بود.....

 

الان که رئیس جمهور داشت رای میداد دوباره همون پوزخند رو روی لباش دیدم

 

 

برم دیگه ...باید شناسنامم رو پیدا کنم..... دلم نمیخواد باز اون پوزخندهای مسخره رو ببینم..

 

پ.ن: جالب بود ....فکر کنم یکی از رئیس جمهوریایی که دیگه خیلی معلوم بود داره به کیا رای میده....

نوشته شده توسط مرمری در ساعت 13:15 | لینک  | 

هوا خیلی گرم شده خانم محیط زیست علت گرما تو این فصل چیه ؟؟؟

 

 

سه شنبه٬شب ٬خارجی
ولی عصر٫سر ظفر....پیرمرد خسته ٬ تکیده ٬عصا به دست یه گوشه استاده و  دست چروکش رو نه چندان آشکار به طرف آدمایی که تند تند از تو پیاده رو رد میشن دراز کرده......

مرد میانسالی با ظاهری نه چندان مرتب که بیشتر شبیه کارگرهای زحمت کش ٬ از جلوی پیرمرد رد میشه.....چند قدم جلوتر مکث میکنه و انگار چند لحظه ای با خودش فکر میکنه...دستش رو توی جیبش میکنه و ۲ تا اسکناس ۲۰۰۰و یک اسکناس ۵۰۰ و یک ۲۰۰ از جیبش در میاد..... اسکناس ۲۰۰ رو جدا میکنه ....با تردید ..... چند قدم به طرف پیرمرد برمیگرده.....یه مکث دیگه اسکناس ۲۰۰ی رو با ۵۰۰ ی عوض میکنه .... اونو به پیرمرد میده و تند تند به راهش ادامه میده.....

 

نوشته شده توسط مرمری در ساعت 0:59 | لینک  | 

تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را،
باید صدا باشد

و یا با من
چنان هم سفره ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم مومن نبودی،
بر گلیم ما
و حتی ،
در حریم ما

ساده دل بودم
که می پنداشتم،
دستان نا اهل تو باید،
مثل هر عاشق رها باید...
نوشته شده توسط مرمری در ساعت 12:25 | لینک  |